نام کاربری:
پسورد:
رتبه: 448


درباره من
طرفداران مطلب

سایه خلیلی (SAYEJOON )    

آیا اسامی تهی موجودند؟

درج شده در تاریخ ۹۰/۰۷/۲۲ ساعت 19:50     بازدید: 916 نفر
 

سلام بر دوستان میانالی

این بار هم موضوع دیگری را که برای خودم هم سوال بود،انتخاب کردم تا با همفکری شما دوستان بتوانیم به نتیجه مناسبی دست پیدا کنیم



در فلسفه زبان و منطق ادعا می شود که اسامی تهی هستند.

آیا واقعا آنها توخالی هستند؟


نمی دانم!!

شاید صاحب نظران بتوانند در این راستا من را ارشاد بفرمایند

متشکرم!

 



تک تیر انداز(hame63 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:08
خب از اسمش معلومه اسامی تهی نه وجود نداره
فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:18
خانم سایه خلیلی!

از گزینه جالب و همزمان بسیار بغرنج شما در جدل فلسفه زبان و منطق واقعا تشکر می کنم و امیدوارم که من حقیر با توجه به مشغولیت درازمدت با همچنین موضوعاتی بتوانم نازلترین نتایج تحقیقاتی لازم را در راستای تکمیل کارهای پژوهشی شما ارائه بدهم که قابل استفاده و استناد باشند.
برای پاسخ به پرسش شما، من باید به "تئوری دلالت مستقيم و كلمات مفرد تهی" بپردازم تا بتوانم جواب مناسبی را به سئوال شما بدهم:

تئوری دلالت مستقیم

بخش اول:

تئوری دلالت مستقیم، در برابر نظریة فرگه و راسل، مدعی آن است که محتوای معنايي (سمانتیکی) یک اسم خاص متضمن هیچ وصفی به‌عنوان معنای آن اسم نیست و آن اسم بدون واسطة معنا، یعنی مستقیماً بر مصداق خود دلالت دارد و به تعبیر دیگر، محتوای معنایی یک اسم خاص عبارت است از مصداق آن اسم.

اسامی خاص تهی در این نظریه مسائلی را پیش می‌آورند:

ـ آیا جمله‌ای که شامل این نوع از اسامی است گزاره‌ای را بیان می‌کند؟ آيا می‌تواند مورد باور افراد قرار گیرد؟
ـ آیا این جمله‌ها ارزش صدق یا کذب دارند؟
ـ ارزش صدق جمله‌های سالبه وجودی در این موارد چگونه توجیه می‌شود؟
ـ و بالاخره اگر این جمله‌ها فاقد محتوای معنایی هستند تفاوتی که ظاهراً در معانی آنها ملاحظه می‌کنیم به چه نحو توجیه می‌شود؟

من در این مقاله مهمترین پاسخهایی را که به مسائل فوق داده شده است مورد بررسی و نقد قرار خواهم داد و ما این را ملاحظه خواهیم کرد که بعضی از آنها اگر چه ارزشمند هستند اما کامل نیستند، از آنجائی که زبان شناسی یکی از تفریحاتم است،بنابراین من تکوین مراحل بعدی را در اختیار خوانندگاه دانشمند، صاحب نظر و انتقادی می گذارم تا به خانم خلیلی در راستای تکمیل تحقیقاتشات کمکهای لازم را کرده باشند.

يكي از مباحث مهم در فلسفة منطق و زبان در وافع بحث «دلالت» (reference) كلمات مفرد (singular terms) مي‌باشد. منظور ما از «كلمة مفرد» لفظي است كه اجزائش داراي معنا نيستند، مانند «سعدي»، «ايران»، ... و احياناً اگر اجزائش داراي معني هستند آن معاني مقصود گوينده نيست، مانند «عبدالله» كه مراد از آن شخص خاصي است نه بندة خدا بودن. از سوي ديگر، كلمه مفرد اگر مصداقي (referent) داشته باشد آن مصداق يك شيء منحصر به فرد است. بدين ترتيب مقصودمان در اينجا از «كلمة مفرد» اسامي معرفه يا (اسامي خاص) proper namesخواهد بود. حال بعضي از اين اسامي تهي (empty) هستند، يعني ظاهراً(1) مصداقي ندارند، مانند «رستم» و «سهراب» (در داستان شاهنامه) و «شرلوك هولمز» (در داستانهاي پليسي كونان دويل). معمولاً از اين اسامي در داستانهاي تخيلي (fiction)استفاده مي‌شود. نوع ديگري از اسامي تهي اسامي افسانه‌اي (اسطوره‌اي) مي‌باشد،‌ مانند «ولكان»: در اواسط قرن نوزدهم ميلادي منجمي فرانسوي به نام لووريه ((LeVerrie اختلالاتي را در مدار گردش سيارة عطارد ملاحظه كرد. با توجه به فيزيك و مكانيك نيوتني در آن زمان آن اختلالات قابل توجيه نبودند. به همين دليل لووريه به اين باور رسيد كه بايد سياره‌اي بين عطارد و خورشيد موجود باشد تا جاذبة آن سياره توجيه‌كنندة اختلالات در مدار گردش عطارد باشد. وي نام سياره فرضي خود را «ولكان» گذاشت. بعدها با كشف نظرية نسبيت آن اختلالات محاسبه و توجيه شد و معلوم گرديد نظرية لووريه غلط بوده است و سيارة ولكان وجود ندارد. در ادبيات معاصر، معمولاً آن نوع از اسامي كه نشأت گرفته از فرضيه‌اي غلط ‌باشند اسامي افسانه‌اي يا اسطوره‌اي خوانده مي‌شوند، مانند «پگاسوس»،‌ «تك شاخ»،‌ ...

تفاوت نام داستاني (تخيلي) نسبت به نام اسطوره‌اي در آن است كه در اولي داستان‌نويس باور به واقعي بودن مطالبي كه ارائه مي‌دهد ندارد،‌ در حالي كه در دومي نظريه‌پرداز در صدد تبيين و توجيه امري از امور واقعي در عالم است و به آنچه كه ابداع مي‌كند باور دارد،‌ اگرچه بعداً معلوم مي‌شود كه نظريه‌اش باطل بوده است. در مورد معناداري (محتواي سمانتيكي) و نحوة دلالت كلمات مفرد نظريه‌هاي مختلفي وجود دارد و از مهمترين آنها «نظرية دلالت مستقيم» است. از اين نظريه با تعابير ديگري هم ياد شده است (2)و در ادبيات معاصر معمولاً مبدع آن‌را جان استوارت ميل مي‌دانند و امروزه طرفداران بسياري دارد. طبق اين نظريه‌ معنا يا محتواي سمانتيكي يك اسم خاص عبارت است از همان مصداقي كه دارد. مثلاً، معناي «سعدي» همان شيخ اجل سعدي شيرازي است و معناي «تهران» همان شهر تهران است.

نظرية دلالت مستقيم در مقابل نظرية فرگه و راسل قرار دارد. به عقيدة فرگه اسم خاص از طريق بيان معنايی (sense) كه يكي از اوصاف مصداق است، موفق در دلالت بر مصداق (يا مدلول) خود مي‌شود .
رضا خانی(rzakhn )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:21
اگه منظور معنای اسامی باشه البته که تهی نیستند.
هر اسمی معنای خودش را دارد.
پس تهی بودن صحیح نیست.
شهرام بیگلری(shans )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:25
من بيسواتم:-B:-B
سایه خلیلی(SAYEJOON )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:25
نقل قول:
رضا خانی: هر اسمی معنای خودش را دارد.
ممنون آقای خانی
لطفا بیشتر در مورد معنا توضیح بدهید،
این معنا از کجا حاصل می شود؟
سایه خلیلی(SAYEJOON )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:30
نقل قول:
فرهاد فیض اللهی: از گزینه جالب و همزمان بسیار بغرنج شما در جدل فلسفه زبان و منطق واقعا تشکر می کنم و امیدوارم که من حقیر با توجه به مشغولیت درازمدت با همچنین موضوعاتی بتوانم نازلترین نتایج تحقیقاتی لازم را در راستای تکمیل کارهای پژوهشی شما ارائه بدهم که قابل استفاده و استناد باشند.
خیلی ممنونم استاد!
حتما از نظرات بسیار اندیشمندانه شما،استفاده خواهم کرد.
منتظر بیان دیدگاه ژرف و موشکافانه شما هستم.
متشکرم!
اورگی یارالی(darkhan-urak )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:30
:-?:-?:-?:-?:-?:-?:-?:-?:-?
اورگی یارالی(darkhan-urak )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:31
فكر كنم ميام ميگم :-?:-?:-?:-?
سایه خلیلی(SAYEJOON )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:32
نقل قول:
اورگی یارالی: فكر كنم ميام ميگم
خیلی ممنون
همین که فکر می کنید،خیلی خوب هست.
مرسی!
محمدجواد محمدیان(razco )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:32
:-?:-?:-?
فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:35
بخش دوم:

مثلاً، نام «سعدي» با واسطة يكي از اوصاف سعدي، مانند نويسندة گلستان بودن يا نويسندة بوستان بودن يا مشهورترين شاعر قرن هفتم بودن، بر مصداق و مدلول خود،‌ يعني شخص سعدي، دلالت دارد. نام «تهران» از طريق وصف پايتخت كنوني ايران است كه بر مدلولش، يعني شهر تهران، دلالت دارد. راسل نيز معتقد است كه به طور كلي نامهاي خاص علامتي اختصاري‌اند براي اوصاف مدلولشان ؛

مثلاً، نام «ارسطو» معادل است با «نويسندة ارگانون» يا «مشهورترين شاگرد افلاطون». البته راسل از نوعي اسم خاص نام مي‌برد تحت عنوان اسم منطقاً خاص (logically proper name) كه معنايش همان مصداقش است و از كلمات «اين» و «آن» در اين مورد ياد مي‌كند . به نظر مي‌رسد در اينجا آنچه كه راسل در مورد اسامي منطقاً خاص مي‌گويد همان است كه امروزه نظرية دلالت مستقيم در مورد تمامي اسامي خاص معمولي ذكر مي‌كند و ملاحظه مي‌كنيم وجه تسمية «دلالت مستقيم» در آن است كه آن لفظ در دلالت بر مصداقش احتياج به واسطه‌اي نظير اوصافي كه ذكر شد ندارد.

ما در اينجا درصدد مقايسة نظرية فرگه و راسل با نظرية دلالت مستقيم نيستيم و خود اين امر مقالة جداگانه‌اي را لازم دارد. مهمترين انتقاداتي را كه به نظرية فرگه و راسل به عمل آمده مي‌توان در كتاب ارزشمند و دوران ساز كريپكي «نامگذاری و ضرورت» يافت. اما نظرية دلالت مستقيم نيز به سهم خود با مسائلي روبه‌روست و هدف از اين مقاله طرح، بررسي و نقادي همين مسائل است.

اسامي تهي:

جملة «سعدي يك شاعر است» را در نظر بگيريد. اين جمله گوياي گزاره‌اي است و آن گزاره ساختاري منطقي دارد متشكل از مابازاء يا محتواي معنايي اجزاي جمله به انضمام نحوة تركيب آنها. معناي نام «سعدي» همان شخص سعدي است و معناي محمول «... يك شاعر است» صفت شاعر بودن است. بدين ترتيب، در نظرية دلالت مستقيم، اجزاء گزارة فوق عبارت‌اند از شخص سعدي و صفت شاعر بودن و جملة فوق گوياي اين گزاره است كه سعدي شاعر است (شخص سعدي صفت شاعر بودن را داراست). حال هنگامي كه با جمله‌اي روبه‌رو شويم كه در موضوعش نامي تهي قرار داشته باشد، نظير «شرلوك هولمز يك كارآگاه است» با مسائل ذيل روبه‌رو مي‌شويم:

1ـ مسألة معناداري جمله: به علت اينكه اسم به‌كار رفته فاقد مصداق است، پس فاقد محتواي معنايي است و لذا گزارة بيان شده نيز فاقد يك جزء خواهد بود و معنا يا محتواي سمانتيكي نخواهد داشت و بنا به تعبيري اصلاً گزاره‌اي نخواهيم داشت، در حالي كه به نظر مي‌رسد شهوداً معنايي را از جملة «شرلوك هولمز يك كارآگاه است» درك مي‌كنيم.

2ـ مسألة ارزش جمله‌ها (truth-value): با توجه به مسألة اول، اگر جمله‌اي از محتواي معنايي خالي بود، ارزش صدق يا كذب هم نخواهد داشت، در حالي كه به نظر مي‌رسد جمله‌هاي «شرلوك هولمز يك كارآگاه است اما يك پليس نيست»، «ولكان يك سيارة فرضي است اما واقعيت ندارد» ارزش صدق داشته باشند و نيز جمله‌هاي «ولكان يك سيارة واقعي است» و «هولمز يك پليس است» ارزش كذب داشته باشند.

3ـ مسألة اختلاف معرفتي(cognitive (value) difference) : اگر دو جملة «رستم يك پهلوان است» و «سهراب يك پهلوان است» را با يكديگر مقايسه كنيم درك عرفي ما، بين آنها تفاوت معنايي قايل است و اختلاف معرفتي نسبت به آن دو جمله برايمان حاصل مي‌شود، در حالي كه هر دو يك ساختار دارند: موضوع جمله بدون مصداق است، محمولها نيز يكسان‌اند. پس اگر آن جمله‌ها‌ گزاره‌هايي را بيان كنند آن دو گزاره يكسان خواهند بود، يعني دو جمله مي‌بايد محتواي معنايي يكساني داشته باشند در حالي كه به نظر مي‌رسد اين چنين نيست.

4ـ مسألة گرايشهاي گزاره‌اي(propositional attitudes) :‌ اگر فعل اصلي يك جمله از گرايشي حكايت كند، آن جمله يك جملة گرايشي خواهد بود و متعلق آن گرايش نيز يك گزاره است. مثلاً جملة «سعيد باور دارد كه سعدي مشهورترين شاعر قرن هفتم است» يك متن گرايشي است. حال اگر گزاره‌اي كه متعلق باور سعيد است داراي اسمي بدون مصداق باشد،‌ در اين صورت، براساس نظرية دلالت مستقيم، گزاره‌اي تشكيل نمي‌گردد. لذا نمي‌تواند متعلق باور سعيد گردد، در حالي كه مي‌توان شهوداً دربارة سعيد اين مطلب را تصديق كرد كه: «سعيد باور دارد كه رستم از پهلوانان نامدار ايران است».

5ـ مسألة ارزش صدق جملة سالبه وجودي (negative existential sentence): در واقع اين مسأله تكمله‌اي‌ است بر مسألة دوم. اگر نسبت به مثالهايي در مسألة دوم شكي وجود داشته باشد و شخص در مورد ارزش آن جمله‌ها ترديد كند، اما به نظر نمي‌رسد در مورد اين جمله‌هاي سالبه وجودي و صادق بودن آنها بتوان شك كرد، ‌مانند «ولكان موجود نيست»، ‌«شرلوك هولمز موجود نيست»، ‌در حالي كه گزاره‌هايي كه اين جمله‌ها ارائه مي‌كنند فاقد يك جزء ‌است و گزارة كاملي نيست تا ارزشمند باشد.
فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:36
بخش سوم:
طرفداران نظرية دلالت مستقيم آراي مختلفي را براي حل مسائل فوق ارائه كرده‌اند. در دنبالة بحث مهمترين آنها را مطرح و ارزيابي خواهم كرد.

ديدگاه سائول كريپكي:

كريپكي در كتاب نامگذاری و ضرورت بسيار اندک به بررسي معناداري كلمات تهي مي‌پردازد و بحث از آنها را به آينده موكول مي‌كند . وي در يك سخنراني تحت عنوان «دلالت و وجود» (Reference and Existence) در 1973 و نيز در بحث از دلالت و تخيل که در سالهای 1982و 1983 در دانشگاههاي آمريكا انجام شد به بحث مذكور مي‌پردازد؛ اما معلوم نيست به چه علت به انتشار رسمي عقايد خود در اين زمينه اقدام نمي‌‌كند و لذا آنچه كه ذيلاً مي‌آيد نقل‌قول‌ها و برداشتهايي است كه نی‌تن سمن ـ كه شنوندة سخنرانيهاي كريپكي بوده‌ـ در مقالة «لاوجود» ذكر كرده است . در مورد اسامي داستاني (تخيلي) مانند «شرلوك هولمز» از نظر كريپكي بايد با توجه به دو قلمرو از آنها بحث كرد. در قلمرو درون داستان،‌ وقتي كه نويسنده به خلق آن داستان و شخصيتهاي داستان مي‌پردازد، در اين حالت وي وانمود مي‌كند (pretends)كه با استعمال آن اسامي به چيزي اشاره مي‌كند و نيز وانمود مي‌كند كه با ذكر جمله‌هايي گزاره‌هايي را بيان مي‌كند. در قلمرو داستان، اسامي به كار رفته مشير نيستند و جمله‌هاي به كار رفته درصدد بيان گزاره‌هايي كه صادق يا كاذب باشند نيستند. آنچه كه بيان مي‌شود تماماً نوعي از كاربرد وانمودي زبان است. اما وقتي كه در قلمرو خارج از داستان هستيم و در مورد داستان اظهار نظر مي‌كنيم وضع فرق مي‌كند. به عقيدة كريپكي با خلق شدن داستان،‌ آن داستان و نيز شخصيتهاي داستان نوعي وجود انتزاعي خواهند يافت. اين هويات(entity) انتزاعي واقعيت دارند reality (actuality)و موجودند و در اين حالت نامها به آنها اشاره دارند. پيشنهاد سمن آن است كه با انتخاب انديس‌هايي از دو نام استفاده كنيم : «هولمز 1» وقتي كه از منظر درون داستاني به ذكر جمله‌ها مي‌پردازيم و «هولمز 2» وقتي كه از منظر برون داستاني دربارة داستان و شخصيتهاي آن به بحث مي‌پردازيم. بدين ترتيب تفسير سمن از كريپكي آن است كه «هولمز 1» به چيزي اشاره و دلالت ندارد و صرفاً وانمود مي‌كند كه مشير است و «هولمز 2» به يك هويت انتزاعي اشاره دارد. اين هويت انتزاعي نه ذهني (subjective) است و نه ملموس و محسوس (concrete) (يعني فردي كه گوشت و خون داشته باشد)، اما درعين حال مانند اعداد ـ كه آنها هم انتزاعي‌اند ـ واقعيت دارد،‌ هر چند برخلاف اعداد ـ كه دايمي‌اند ـ اين هويات ساخته و پرداختة انسان‌اند. حال با توجه به دو تعبيري كه مي‌توان از يك نام داشت و اينكه جمله مورد نظر استعمال درون داستاني يا برون داستاني دارد تركيبها و حالات مختلفي پيش مي‌آيد كه براي نمونه به بعضي از آنها اشاره مي‌كنيم:

1ـ «شرلوك هولمز ويولون مي‌نوازد». اگر منظور «هولمز 1» باشد ـ يعني استعمال وانمودي از آن نام ـ و از طرف ديگر، اظهارمان برون داستاني باشد،‌ يعني مطلبي را دربارة عالم واقع بيان مي‌كنيم، در اين صورت جملة فوق كاذب است.‌ اما اگر از منظر درون داستاني به جملة فوق توجه مي‌كنيم و منظورمان آن باشد كه در جريان داستان چنان فعلي به شخصيت داستان نسبت داده شده است،‌ در اين صورت آن جمله صادق است (صدق درون داستاني دارد). حال اگر منظور «هولمز 2» باشد و جمله دربارة واقعيتي از وقايع عالم باشد، در اين صورت آن جمله كاذب است، زيرا يك هويت انتزاعي ويولون نمي‌نوازد. سمن در اينجا مطلبي را به كريپكي نسبت مي‌دهد و آن اينكه اگر همان‌طور كه «هولمز 2» به يك هويت انتزاعي اشاره دارد منظور از محمول جمله نيز يك صفت انتزاعي باشد،‌ يعني معناي موسّعي از محمول را قايل باشيم به طوري كه هم بتواند موصوف ملموس و محسوس را داشته باشد و هم موصوف انتزاعي، در اين صورت مي‌توان گفت جملة فوق صادق است (متأسفانه در اين حالت نه سمن و نه كريپكي توضيح بيشتري از اين معناي موسع از محمول ارائه نمي‌دهند و آن را در نوعي ابهام باقي مي‌گذارند). حالت چهارمي نيز قابل تصور است ـ اگر چه سمن از آن ياد نمي‌كند ـ اما كذبش آشكار است و آن اينكه منظور از جملة فوق آن باشد كه وانمود كنيم هولمز 2 ـ كه هويتي انتزاعي است ـ ويولون مي‌نوازد.

2ـ «شرلوك هولمز موجود نيست». اگر منظور «هولمز 1» باشد و در فضاي داستان به جملة فوق توجه كنيم،‌ در اين صورت آن جمله كاذب است،‌ زيرا محور اصلي داستان حول شخصيت هولمز است و اين شخصيت وانمود شده است كه وجود دارد و اموري به او نسبت داده مي‌شود. و اما اگر منظور «هولمز 2» باشد، جملة فوق كاذب است،‌ زيرا «هولمز2» به يك هويت انتزاعي واقعي اشاره دارد و موجود است،‌ همان‌طور كه خود داستان موجود است. و اما اگر منظور «هولمز 1» باشد و از طرف ديگر مراد از «موجود» موجود واقعي و ملموس باشد،‌ در اين صورت جملة فوق صادق است، زيرا گوياي آن است كه شخصيت داستاني وجود واقعي و ملموس ندارد. حالت ديگري نيز قابل تصور است كه منظور از هولمز، «هولمز 2» باشد و منظور از موجوديت، موجوديت ملموس و محسوس باشد. در اين صورت جملة فوق گوياي آن است كه هويتي انتزاعي موجوديت محسوس ندارد و واضح است كه صادق است. سمن درنهايت رأي كريپكي را در مورد صدق جملة «هولمز موجود نيست» بدين‌گونه تحليل مي‌كند كه جملة فوق معادل است با جملة «چنين نيست كه هولمز موجود است درست باشد». حال صدق جملة اخير يا بدين‌گونه ‌است كه اصلاً «هولمز موجود است» گزاره‌اي را بيان نمي‌كند و يا اگر بيان مي‌كند صادق نيست.

سمن هم‌رأي با كريپكي نيست :‌ اين‌طور نيست كه «هولمز» دو تعبير داشته باشد، «هولمز 1» و «هولمز 2». به نظر سمن ابهامي در آن اسم نيست و يك نوع استعمال بيشتر ندارد،‌ يعني «هولمز 2». به تعبير ديگر وي معتقد است كه «هولمز 2» در هر حالتي، در كاربرد درون داستاني يا برون داستاني، مشير است و به يك هويت انتزاعي اشاره دارد. به زودي رأي سمن را مورد بررسي قرار خواهيم داد. اما اشكال عمده‌اي كه از جانب سمن بر كريپكي وارد مي‌شود آن است كه چگونه نام «هولمز» در تعبير «هولمز 2» مي‌تواند در فضاي داستان مورد انتساب صفات و اعمالي كه در داستان ياد شده است قرار گيرد. در واقع ما با اين تعبير مواجه هستيم «براساس داستانهاي كونان دويل شرلوك هولمز ويولون مي‌نوازد» حال از نظر منطقي تحليل اين جمله بدين گونه است كه عبارت «براساس داستانهاي كونان دويل» مانند يك عملگر مفهومي (intensional operator) رفتار مي‌كند و در نتيجه جملة بعد از خود را از تفسير مصداقي (extentional) به تفسير مفهومي سوق مي‌دهد. در اين صورت است كه «هولمز» در جملة فوق به يك هويت انتزاعي دلالت نخواهد داشت. اما اشكالي كه پيش مي‌آيد آن است كه در تفسير مفهومي، مراد از «هولمز» اوصاف و ويژگيهايي است كه معرف شخصيت هولمز خواهند بود، در حالي كه كريپكي از طرفداران جدي نظرية دلالت مستقيم است، و همان‌طور كه قبلاً گفته شد اوصاف در اين نظريه در مورد اسامي خاص نقش معنايي ندارند. در واقع اگر تحليل سمن درست باشد،‌ كريپكي از طرفداران نظرية فرگه خواهد شد نه نظرية ميل.


فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:36
بخش چهارم:

ديدگاه پيتر ون ‌اينواگن:

عقيده و استدلال وي در مورد اينكه يك اثر تخيلي (داستاني) يا اسطوره‌اي و افراد يا اشيائي كه از آنها در آن اثر ياد مي‌شود وجود انتزاعي دارند،‌ مشابه عقيدة كريپكي است و لذا معمولاً منتقدين، آن دو را با هم مورد ارزيابي قرار مي‌دهند. وي مي‌گويد همين كه به درستي مي‌توان داستانها يا اسطوره‌ها و شخصيتها يا اشياء در آنها را مورد نقد ادبي قرار داد دلالت بر اين دارد كه مي‌توان نوعي وجود انتزاعي براي آنها قايل شد(3) . تعبير جديدي كه از وي در مورد رابطة هويتي انتزاعي مانند شرلوك هولمز و نقشي كه وي در داستان دارد، مانند كارآگاه بودن، ملاحظه مي‌كنيم آن است كه گاه مي‌گويد آن صفات به هولمز نسبت داده مي‌شود (ascription) و گاه مي‌گويد هولمز آنها را برقرار مي‌سازد (holds) . به‌هرحال وي پرهيز می کند از اينكه بگويد هولمز آن صفات را دارد (has) زيرا داشتن يك صفت را مخصوص هويات محسوس و واقعي مي‌داند. در مجموع شايد بتوان گفت از نظر ون‌ اينواگن داستان‌پرداز وانمود مي‌كند كه شخصيتهاي داستان صفات مربوطه را دارند. سمن انتقاداتي را بر كريپكي وارد كرده است كه مي‌توان آنها را در مورد ون‌ اينواگن نيز وارد دانست و ما در بحث از عقايد سمن به آنها اشاره خواهيم كرد.

ديدگاه ديويد براون:
براون در مقالة «اسامي تهي» جمله‌اي را كه داراي نام تهي است گوياي يك گزارة غير پر (unfilled) مي‌داند. بعداً به اقتباس از كاپلان نام «گزارة توخالي» (gappy proposition) را براي چنين مواردي انتخاب مي‌كند. گزارة توخالي درست همانند يك گزارة كامل داراي ساختار منطقي است، جز اينكه جاي مصداق موضوع جمله خالي مي‌باشد. مثلاً ساختار جملة «شرلوك هولمز يك كارآگاه است» را مي‌توان چنين نشان داد:‌ «{ـ}{يك ـ كارآگاه ـ بودن}» به عقيدة براون محتواي معنايي جملة مورد نظر همان گزارة توخالي است. وي بدون ذكر استدلالي خاص،‌ مدعي آن است كه يك گزاره توخالي مي‌تواند متعلق باور افراد قرار گرفته متصف به صدق يا كذب شود. در مورد جمله‌هاي موجبه، براون اصلي را مطرح مي‌كند بدين مضمون كه: جمله وقتي صادق است كه مصداق موضوع صفت محمول را داشته باشد. همچنين اگر جمله‌اي صادق نبود پس كاذب است. بدين ترتيب جملة «هولمز يك كارآگاه است» از نظر براون كاذب است و نقيض آن «چنين نيست كه هولمز يك كارآگاه است» صادق خواهد بود. همچنين جملة «شرلوك هولمز موجود است» كاذب خواهد بود و نقيض آن «چنين نيست كه شرلوك هولمز موجود است» صادق است. استدلال براون در جانبداري از كذب گزارة توخالي به دو گونه است:

الف ـ اگر چيزي صادق نيست و مي‌تواند كاذب باشد، پس كاذب است. اين امر شامل گزارة توخالي مي‌شود. ب ـ چون نقيض گزارة توخالي صادق است پس خود گزارة توخالي كاذب است.
در مورد دليل (الف) همان‌گونه كه ملاحظه مي‌كنيم پيش‌فرضي مطرح است مبني براينكه گزارة توخالي مي‌تواند متصف به صدق يا كذب شود. پيش‌فرضي كه گفتيم صرفاً يك ادعاي بدون دليل است. در مورد دليل (ب) نيز بايد گفت كه ظاهراً منظور براون از كذب گزارة توخالي موجبه است كه صدق نقيض آن را نتيجه مي‌گيرد، در حالي كه در دليل (ب) برعكس عمل شده است. مگر آنكه به گزاره‌هاي وجودي عطف نظر باشد و اين را يك صدق شهودي بگيريم كه گزارة «هولمز موجود نيست» صادق است، پس نقيض آن «هولمز موجود است» كاذب خواهد بود.
براون استدلالهاي عليه كذب گزارة توخالي را متقن نمي‌داند . استدلال سمن عليه كذب گزارة موجبه توخالي‌ ـ‌‌ مانند «شرلوك هولمز ويولون مي‌نوازد» ـ چنين است : گزارة توخالي فقط وقتي كاذب است كه تمامي چيزهايي كه غير صادقند كاذب باشند. چون در اين صورت گزارة توخالي نيز غير صادق است، پس كاذب خواهد بود. اما اگر قرار باشد هر چيزي كه غير صادق است كاذب باشد،‌ در اين صورت ميدان پيكادلي و نيز اسكلت راسل هم بايد كاذب باشند چون غير صادق‌اند. براون بر اين استدلال اعتراض دارد . زيرا معتقد است اصولاً صدق و كذب وصف چيزي است كه گزاره باشد نه هر چيز ديگر.‌ پس نمي‌توان با مثالهاي ميدان پيكادلي و اسكلت راسل كبراي استدلال را مخدوش كرد. (ملاحظه مي‌كنيم در اتصاف به صدق و كذب، ‌براون گزارة توخالي را همچون يك گزارة تمام عيار مي‌داند).

استدلال ديگر عليه كذب گزارة توخالي ملهم از حرفهاي آدامز واستكر است : فرمول باز «x يك سياره است» ارزش صدق يا كذب ندارد. پس محتواي معنايي آن نيز ارزش ندارد. اما محتواي معنايي آن يك گزارة توخالي است يعني «ـ، ،يك ـ سياره ـ بودن» و لذا آن گزاره توخالي نيز فاقد ارزش خواهد بود، انتقاد براون آن است كه مي‌توان محتواي معنايي فرمول باز را همان گزارة توخالي ندانست، زيرا آن فرمول از محتوايي برخوردار است كه غيرثابت است و براساس اينكه متغير «x» با چه چيزي جايگزين شود محتواي معنايي مختلفي را مي‌پذيرد،‌ در حالي كه يك گزارة توخالي فقط يك محتواي معنايي ثابت دارد.

عقيدة براون با مثالهاي نقضي روبه‌رو شده است، مثالهايي كه شهوداً صادق‌اند اما بر طبق رأي براون مي‌بايد كاذب باشند، مانند «شرلوك هولمز با شرلوك هولمز اين همان است»، «ولكان به گرمي ولكان است»،‌ «هولمز يك شخصيت داستاني است» و ... به همين دليل براون در حال حاضر متمايل به اين است كه گزارة توخالي را نه صادق و نه كاذب بداند.
در مورد ارزش جملة سالبه وجودي، نظير «ولكان موجود نيست» عقيدة براون آن است كه تحليل صدق آن جمله بدين گونه است: جملة فوق معادل اين جمله است،‌ «چنين نيست كه ولكان موجود است». حال اگر جملة «ولكان موجود است» نه صادق و نه كاذب باشد،‌ جملة قبل به منزله آن است كه «درست نيست كه ولكان موجود است درست باشد» و خود اين سخن، سخن درستي است و صادق است. اما اگر تحليل جمله چنان باشد كه ادات سلب در آغاز جمله نباشد بلكه در ضمن جمله باشد، يعني «ولكان موجود نيست» در اين قرائت ارزش جمله نه صادق و نه كاذب خواهد بود. اما به نظر ما نظير استدلال فوق را مي‌توان در مورد جمله «ولكان موجود است» اقامه كرد: اين جمله به‌منزلة آن است كه بگوييم «درست نيست كه ولكان موجود است كاذب باشد» و خود اين جمله ـ با توجه به نه صادق و نه كاذب بودن «ولكان موجود است»ـ جملة درست و صادقي است. بنابراين جملة «ولكان موجود است» همانند «ولكان موجود نيست» ارزش صدق مي‌يابد و اين اولاً خلاف فرض اوليه است كه آن جمله نه صادق و نه كاذب است و ثانياً باعث اجتماع نقيضين مي‌گردد. لذا به نظر مي‌رسد اگر ارزش جملة «ولكان موجود است» به لحاظ وجود موضوع بدون مصداق نه صادق و نه كاذب است،‌ منطقاً ارزش جملة «چنين نيست كه ولكان موجود است» هم به همان دليل نه صادق و نه كاذب باشد،‌ و اين درست عقيدة افرادي است نظير تايلر، آدامز، فولر و استكر .
فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:36
بخش پنجم:
براون در مورد اختلاف معرفتي جمله‌هايي كه ساختار گزاره‌اي واحدي دارند به توجيهي عملگرايانه (پراگماتيكي) روي مي‌آورد. دو جملة «سيمرغ يك پرنده است» و «پگالوس يك پرنده است» را فرض كنيد. هر دو جمله داراي موضوع بدون مصداق‌اند. لذا يك گزارة توخالي واحدي را بيان مي‌كنند. اما علي‌الظاهر دو معناي متفاوت از آنها درك مي‌شود. پاسخ براون اين است كه شيوه‌هاي اخذ (ways of grasping) و درك آن گزارة توخالي متفاوت است. مثلاً جملة اول از اين طريق درك مي‌شود كه پرنده‌اي كه در شاهنامه از آن ياد شده و در كوه قاف زندگي مي‌كند و زال را پرورش داد يك پرنده است و جملة دوم از اين طريق كه اسب بالدار افسانه‌اي يك پرنده است. و واضح است كه اينها دو طريق و مفهوم مختلفي را به ذهن منتقل مي‌كنند(convey) . گزاره‌هاي تداعي شده ارائه‌دهندة محتواي معنايي ‌جمله‌هاي منتاظر خود نيستند، زيرا آن جمله‌ها فاقد محتواي معنايي هستند؛ اما توجيه‌كنندة اختلاف در درك آن جمله‌ها مي‌باشند و در عين حال متعلق باور افراد نيز قرار مي‌گيرند و اگر شخص ارزشی برای جملة توخالی قايل می‌شود در واقع آن ارزش متعلق به گزاره‌اي است كه توأم با آن جمله تداعي شده است، مثلاً اگر شخصي جملة «سيمرغ يك پرنده است» را صادق مي‌داند ولي «شرلوك هولمز يك پرنده است» را كاذب مي‌شمارد به دليل آن است كه به شيوة درك جملة اول باور دارد اما از طرف ديگر، باور ندارد كارآگاه (چنين و چنان) يك پرنده باشد. بنابراين ملاحظه مي‌كنيم از نظر براون اسناد ارزشهاي مختلف به جمله‌هاي توخالي نيز توجيه عملگرايانه دارد.

بن كاپلان توضيح براون را تحت عنوان «توضيح معرفتي اصلاح شده» نام مي‌برد . منظور وي از توضيح معرفتي توجيهي است كه از طريق باور به گزاره‌هايي كه توأم با گزارة توخالي تداعي مي‌شود صورت مي‌پذيرد و منظورش از اصلاح شده اشاره به شيوه‌هاي مختلف اخذ يا رسيدن به آن باورهاست. اما به عقيدة كاپلان اين توضيح كافي نيست و بايد تكميل گردد. وی نظر خود را تحت عنوان «توضيح معرفتي مجدداً اصلاح شده» (rerevised epistemological explanation) مي‌نامد. و منظورش از اصلاح مجدد، آن است كه شخص بايد به‌طور باطني يا دروني شيوة رسيدن به باوري خاص را بپذيرد و تأييد كند. در اين حالت است كه مثلاً به گزارة مورد نظر ارزش صدق اسناد مي‌دهد. براي من چندان واضح نيست كه قيد «تأييد باطني» (inwardly assent) در اين مرحله چه ضرورتي دارد. به نظر مي‌رسد اگر كسي به چيزي باور دارد در ضمن باورش تأييدي دروني نيز مندرج است.

ديدگاه نی‌تن سمن:
به نظر سمن نامهاي تخيلي و نيز افسانه‌اي مشير مي‌باشند و به هويات انتزاعي اشاره دارند. دليل سمن همان دليل كريپكي و ون اينواگن است : ما به درستي از داستانها، افسانه‌ها و شخصيتهاي درون آنها سخن مي‌گوييم و بحث مي‌كنيم. مثلاً مي‌گوييم: داستانهاي پليسي كونان دويل جذاب است. شرلوك هولمز مورد تحسين بسياري از افراد مي‌باشد. و ... بنابراين، به نظر سمن كل داستان يا افسانه وجود واقعي و بالفعل دارد و اجزاء‌ تشكيل‌دهندة آن نيز، از جمله افرادی که از آنها در داستان ياد می‌شود، وجود خواهند داشت. اما موجوديت آن افراد و اشياء و نيز داستان يا افسانه موجوديتي انتزاعي است نه محسوس و ملموس. از طرف ديگر، در مقابل رأي كريپكي، سمن معتقد است نام «هولمز» مبهم نيست (در واقع مشترك لفظي نيست)؛ از آن اسم چه در داخل داستان استفاده شود و چه در خارج داستان (به طوري كه دربارة هولمز صحبت ‌كنيم)، در هر حال به همان هويت انتزاعي اشاره دارد. به عقيدة وي اين‌طور نيست كه در داخل داستان وانمود مي‌كنيم كه به هويت انتزاعي اشاره مي‌كنيم، بلكه واقعاً به آن اشاره مي‌شود. بدين ترتيب، نظر سمن در مورد جملة «شرلوك هولمز ويولون مي‌نوازد» آن است كه اگر معناي ظاهري (literally) مورد نظر باشد، آن جمله كاذب است، زيرا يك هويت انتزاعي نمي‌تواند ويولون بنوازد. اما اگر منظور اين باشد كه «شرلوك هولمز براساس داستان كونان دويل ويولون مي‌نوازد» در اين صورت گزاره صادقي بيان شده است. در واقع به نظر سمن مي‌توان جملة اول را تلخيصي از جملة دوم دانست و لذا جملة اول نيز صادق است. به عبارت ديگر، وقتي جملة A در درون داستان لحاظ مي‌شود هميشه مي‌تواند همراه با اين پيشوند مورد عنايت قرار گيرد كه «براساس فلان داستان A». اما در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه چگونه است كه جملة «شرلوك هولمز ويولون مي‌نوازد» در معناي غير ظاهري خود ارزش صدق را خواهد داشت؟ سمن با كمك از قيد «وانمود كردن» و اختلاف در دامنه ضيق و وسيع (narrow/wide) نظر خود را توجيه مي‌كند : اگر «وانمود مي‌كنيم» را به‌عنوان يك عملگر (operator) لحاظ كنيم، حال براساس اينكه دامنة آن عملگر شامل اسم خاص جمله بشود يا نشود دو تفسير پديد مي‌آيد:‌

الف ـ «وانمود مي‌كنيم كه شرلوك هولمز ويولون مي‌نوازد». در اين حالت دامنة عملگر وسيع بوده و شامل اسم خاص هم مي‌شود و اگر آن عملگر را يك عملگر مفهومي (در مقابل مصداقی) فرض كنيم، مراد از نام شرلوك هولمز در مثال فوق صفات مصداق است نه خود مصداق. در نتيجه در اين حالت دلالت لفظ يك دلالت مفهومي خواهد بود و اين با نظرية دلالت مستقيم سازگاري ندارد. (اين تفسير همان است كه سمن به كريپكي و ون اينواگن نسبت داده است و آن را قبول نمي‌كند).

ب ـ «شرلوك هولمز وانمود مي‌كنيم كه ويولون مي‌نوازد» در اين حالت نام شرلوك هولمز خارج از دامنة عملگر «وانمود مي‌كنيم» قرار دارد و طبق معمول بر مصداق خود دلالت دارد ـ كه دراين حالت به نظر سمن همان هويت انتزاعي است ـ. پس در اين تعبير، نظرية دلالت مستقيم به قوت خودش باقي مانده است. و از طرف ديگر آنچه كه در اين حالت دوم بيان شده است همان نقشي است كه آن شخصيت در آن داستان از خود بروز مي‌دهد، پس سخن صادقي را بيان كرده‌ايم.
در مورد جمله‌هاي سالبه وجودي نظير «شرلوك هولمز موجود نيست» نظر سمن آن است كه بسياري از اسامي، به‌خصوص اسامي تاريخي و مشهور، به‌گونة توصيفي به كار برده مي‌شوند. مثلاً وقتي مي‌گوييم فلاني يك ناپلئون است،‌ يا فلاني يك هيتلر ديگري است، منظورمان ناپلئون‌گونه يا هيتلرگونه بودن است. يعني به نحوي اين كلمات كاربرد توصيفي دارند. حال به نظر سمن مي‌توان اسامي تخيلي و افسانه‌اي را نيز در جمله‌هاي سالبة وجودي چنين تفسير كرد كه «فلان شخصيت با فلان خصوصيات (در جهان واقعي) موجود نيست» و در واقع منظورمان آن است كه انساني محسوس و ملموس كه همان خصوصياتي را كه در داستان براي هولمز ذكر شده است دارا باشد موجود نيست. در نهايت سمن معتقد است كه نام مورد بحث در اين حالت منطبق است با نظرية راسل در مورد «توصيفات تغييريافتة نامناسب» (disguised improper definite description) در اينجا منظور از نامناسب تهي بودن آن لفظ است ،‌ مثلاً فلان كارآگاه با فلان خصوصيات مصداق محسوس و ملموس ندارد. سمن تأكيد مي‌كند كه تفسير فوق مانعي در راه پذيرش نظرية دلالت مستقيم نيست. و معتقد است كه تفسير فوق نسبت به كاربرد اصلي اسم كه دلالت مستقيم داشتن بر مدلولش است ثانوي محسوب مي‌شود. به تعبير ديگر، اولاً و بالذات نامهاي خاص در زبان وضع شده‌اند براي دلالت مستقيم بر مدلولشان و تفسير فوق مبني بر اينكه بعضي از اسامي در جمله‌هاي سالبة وجودي تحليل راسلي از وصف دارند به تبع و ثانوي است. بنابراين، نظر نهايي سمن در مورد جمله‌هاي سالبة وجودي نظير «شرلوك هولمز موجود نيست» آن است كه اگر معنای ظاهری آن مورد نظر باشد، آن جمله کاذب است زيرا مدعی آن است که نام «هولمز» مشير به چيزي نيست در حالي كه به عقيدة سمن به هويتي انتزاعي اشاره دارد. اما اگر معناي غير ظاهري مورد نظر باشد به مثابة آن است كه گفته شود «فلان كارآگاه با فلان خصوصيات وجود محسوس و ملموس ندارد» (در جاي موضوع جمله صفاتي كه در داستان در مورد هولمز آمده است گذاشته مي‌شود). در اين صورت جملة فوق صادق است. سمن تذكر مي‌دهد براي يافتن صفاتي كه در جاي موضوع جمله قرار مي‌گيرند نبايد به دنبال مصداقي گشت كه چنين صفاتي را داشته باشد، بلكه بايد داستان نويسنده را دنبال كرد و ملاحظه كرد كه آيا از صفات مذكور ياد شده است يا خير و در واقع بايد فعاليت نويسنده را جست‌وجو كرد.

فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:42
بخش ششم:
سمن هر آنچه را كه در مورد اسامي تخيلي و داستاني بيان مي‌كند به اسامي افسانه‌اي و اسطوره‌اي نظير «پگالوس»، «ولكان»،‌ ... تعميم مي‌دهد و مشاراليه آنها را هويات انتزاعي مي‌داند. تفسير جمله‌هاي موجبه و سالبه وجودي آنها نيز نظير تفسيري است كه در مورد جمله‌هاي شامل نامي داستاني بيان مي‌كند. به نظر سمن حتي مثالهاي ماينونگ، يعني «كوه طلايي» و «مربع دايره»، مي‌توانند اشاره به هويات انتزاعي داشته باشند. آن هويت انتزاعي كه مصداق «مربع دايره» است نه مربع است و نه دايره، در عين حال براساس نظرية غلط ماينونگ هم مربع است و هم دايره. در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه اگر قرار است براي هر آنچه كه در وهم يا تخيل مي‌آيد مصداقي انتزاعي دست و پا كنيم آيا اين امر نهايتي دارد و به جايي ختم مي‌شود؟ به عبارت ديگر آيا از نظر سمن اسمي را مي‌توان فرض كرد كه مصداق، حتي انتزاعي، نداشته باشد؟ پاسخ سمن مثبت است و به مزاح مي‌گويد اين امر نهايتاً به پادشاه كنوني فرانسه ختم مي‌شود . وي نام «نپي» (Nappy) را براي چنين موقعيتي جعل مي‌كند: مي‌دانيم كه در حال حاضر فرانسه حكومت پادشاهي ندارد. اما اين را به‌طور پيشيني (a priori) نمي‌دانيم. ممكن بود حتي دچار اشتباه باشيم. به‌گونة پيشيني غير ممكن نيست كه فردي با كمك عده‌اي از مبارزان و تأييد سازمان ملل ادارة حكومت فرانسه را در دست بگيرد و خود را امپراتور جديد معرفي كند. آنگاه سمن مي‌گويد نام «نپي» را براي چنين امپراتوري ـ هر كه مي‌خواهد باشد ـ در نظر مي‌گيرد، اگر چنين واقعه‌اي رخ دهد و الا آن نام به چيزي اشاره ندارد. سمن تذكر مي‌دهد كه آن نام را براي يك شخصيت داستاني يا تخيلي وضع نكرده است. او در مقام داستان‌پردازي نيست و نيز وانمود نمي‌كند كه آن نام را براي فردي به كار مي‌برد. همچنين وي نظريه‌پردازي نكرده است (آنچنان كه لووريه در مورد ولكان انجام داد). «نپي» صرفاً نام امپراتور فعلي فرانسه است به‌شرط آنكه ـ برخلاف تمام انتظاراتي كه داريم ـ چنين امپراتوري وجود داشته باشد والا غير مشير است. حال سمن معتقد است كه آن نام با شرايطي كه ذكر شد يك نام كاملاً تهي(purely empty) است و نپي نه يك شخصيت تخيلي است و نه افسانه‌اي. در اينجاست كه جملة «نپي موجود نيست» ارزش صدق را دارد.

مثال ديگري كه در مورد اسم كاملاً تهي از سمن ملاحظه مي‌كنيم و آن را از كواين اقتباس كرده است اين است:

وصف «يگانه فرد ممكن طاسي كه در چارچوب ايستاده است» را در نظر بگيريد. سمن نام «كورلي ـ0» (Curely-0) را براي آن فرد در نظر مي‌گيرد. اما چيزي وصف مذكور را نخواهد داشت زيرا هر كسي ممكن است هم طاس باشد و هم در چارچوب ايستاده باشد و لذا يگانه فرد ممكن نخواهد بود. در اين حالت نيز جملة «كورلي ـ 0 موجود نيست» به عقيدة سمن صادق است. به نظر مي‌رسد شرايطي را كه سمن در مورد اسامي كاملاً تهي ارائه مي‌دهد به‌گونه‌اي است كه مصداق منحصر به فرد براي آن نامها قابل تعيين نيست و به همين دليل آن اسامي كاملاً تهي (از مصداق) مي‌شوند. در مثال «كورلي‌ـ 0» كه مشخص است هر فردي ممكن است آن وصف را داشته باشد و در مثال «نپي» نيز در شرط انفصالي كه مطرح شده است، يك مؤلفة انفصال كه تصريح به غير مشير بودن اسم دارد و مؤلفة ديگر انفصال نيز معلوم نيست چه كسي است (امپراتور فعلي فرانسه بودن ممكن است وصف هر شخصي باشد). در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه اگر «نپي» و «كورلي‌‌ـ‌0» هر دو اسامي كاملاً تهي هستند، جمله‌هاي «نپي طاس است» و «كورلي‌ ـ 0 طاس است» نبايد در معنا متفاوت باشند؛ در حالي كه به نظر مي‌رسد متفاوت‌اند. سمن براي توجيه تفاوت مذكور به چيزي تحت عنوان «گزاره با ساختار مخدوش» (structurely challenged proposition) متوسل مي‌شود. توضيح مطلب از اين قرار است: واضح است كه جملة «نپي طاس است» يك مجموعه الفاظ مهمل نيست و معنايي را مي‌رساند و حتي آن جمله قابل ترجمه به ساير زبانهاست و در ترجمه چيز واحدي بايد محفوظ بماند تا به زبان جديد منتقل شود. سمن معتقد است آن چيز گزاره‌اي است كه جملة فوق مي‌خواسته است بيان كند اما به علت اينكه جزئي از گزاره مفقود شده است (يعني مصداق نام «نپي») آن گزاره داراي ساختاري است كه مخدوش شده است. با يك مقايسه منظور از گزاره با ساختار مخدوش مشخص مي‌شود. محتواي معنايي «سعيد طاس است» را مي‌توان به اين شكل نمايش داد:‌ «اين فرد طاس است: سعيد» و محتواي معنايي «نپي طاس است» چنين خواهد بود: ‌«اين فرد طاس است: ». جمله «كورلي ـ0 طاس است» نيز همين محتواي معنايي را دارد. به نظر سمن اگرچه «نپي» فاقد مصداق است اما گزاره با ساختار مخدوش «نپي طاس است» موجود مي‌باشد، اما نه صادق است و نه كاذب .

در مورد دو جملة مورد بحث، اگرچه يك گزاره با ساختار مخدوش را بيان مي‌كنند اما تفاوت در معنا دارند، بدين‌گونه كه راههاي اخذ و درك آن دو جمله متفاوت است. جملة اول از اين طريق درك مي‌شود كه «امپراتور كنوني فرانسه طاس است» و جملة دوم از اين طريق كه «يگانه فرد ممكن در چارچوب طاس است». دو جمله تفاوت در ارزش يا محتواي معنايي ندارند اما تفاوت در راههاي اخذ و درك آنها وجود دارد و همين توجيه‌كنندة تفاوت در معناي آنها از نظر اشخاص است. ملاحظه مي‌كنيم كه سرانجام، با تمسک به توجيه عملگرايانه است كه سمن تفاوت در معناي آن جمله‌ها را تبيين مي‌كند. اما در اينجا اين پرسش پيش مي‌آيد كه آيا جملة «نپي موجود نيست» نيز داراي گزاره با ساختار مخدوش نيست؟ و در نتيجه نه صادق و نه كاذب خواهد بود، در حالي كه شهوداً آن را صادق مي‌يابيم. در اينجا سمن با ارائة دو تعبير از «سلب» به پاسخگويي مي‌پردازد : تعبير «سلب دروني» و «سلب بيروني» choice/exclusion (negation)اگر جمله‌اي صادق يا كاذب باشد تفاوتي در جدول ارزش دو تعبير از سلب وجود ندارد، يعني سلب جملة صادق، كاذب است و بالعكس. اما اگر جمله‌اي نه صادق و نه كاذب باشد در قرائت سلب دروني از آن جمله، جملة سالبه نيز نه صادق و نه كاذب است. اما در قرائت سلب بيروني از آن جمله، جملة سالبه صادق خواهد بود. بدين ترتيب به نظر سمن در مورد جمله «نپي موجود نيست» اگر سلب را به‌گونة «سلب دروني» تفسير كنيم آن جمله نيز نه صادق و نه كاذب است، اما اگر به‌گونة «سلب بيروني» تفسير كنيم آن جمله صادق خواهد بود. (در واقع در قرائت دوم خواهيم داشت: چنين نيست كه نپي موجود است، و به تعبير ديگر غير صادق است كه نپي موجود است. اما همين تعبير اخير خودش صادق است).




رضا خانی(rzakhn )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:44
یک اسم از کلمه ای شروع می شود.و هر کلمه ای برای خودش ریشه ای دارد و معنای اسم به ریشه و اصل آن باز می گردد.
فرهاد فیض اللهی(Farhad222 )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:47
بخش هفتم:
عقايد سمن مورد نقادی قرار گرفته است: همان‌طور كه ذكر شد سمن معتقد است كه مؤلف يك داستان و يا يك نظريه‌پرداز با طرح داستان يا نظريه خود به خلق هوياتي انتزاعي دست زده است. اين عقيده را تاكاشي ياگي‌ساوا تحت عنوان «خلقت‌گرايي» (creationism) مي‌نامد .
وي مي‌گويد در ادبيات جديد براي اولين بار خلقت‌گرايي را در آراي جان سرل و پيتر ون اينواگن ملاحظه مي‌كنيم. سرل چنين مي‌گويد:‌ «مؤلف ]يك داستان[ با وانمود كردن اينكه به افرادي اشاره دارد و حوادثي را دربارة آنها بازگو مي‌كند شخصيتهاي داستاني و حوادث مربوطه را خلق مي‌كند.» . ياگي‌ساوا استدلال سرل را چنين خلاصه مي‌كند (نام نويسنده و داستان را تغيير داديم تا به مورد مشهورتري اشاره شده باشد.)

1ـ كونان دويل وانمود مي‌كند با استفاده‌اش از نام «شرلوك هولمز» به فردي اشاره دارد. اما
2ـ يك دلالت وقتي موفقيت‌آميز است كه چيزي باشد كه مؤلف به آن اشاره داشته باشد. لذا
3ـ كونان دويل وانمود مي‌كند كه چيزي هست كه وي با استفاده از نام «شرلوك هولمز» به آن اشاره مي‌كند. پس
4ـ كونان دويل آقاي شرلوك هولمز را خلق مي‌كند.

اشكال ياگي‌ساوا به استدلال فوق آن است كه مؤلف موفق نمي‌شود عمل دلالت كردن را با استفاده از آن نام با موفقيت انجام دهد،‌ زيرا براي اين كار از قبل بايد مصداق آن نام موجود باشد و حال آنكه مؤلف مي‌خواهد با به كار بردن آن نام، مصداق را خلق كند (به تعبير ديگر، در اينجا اشكال دور پيش مي‌آيد:

تا مصداق نباشد دلالت اسم بر مصداق رخ نمي‌دهد. و تا دلالت نباشد مصداق خلق نمي‌شود). اما آيا نمي‌توان گفت همين كه مؤلف يك شخصيت داستاني را فرض كرد و در نظر گرفت، آن را ساخته است و آنگاه مي‌تواند با به كاربردن آن اسم بر آن شخصيت دلالت كند؟ در پاسخ بايد گفت، اگرچه ظاهراً در روند شكل گرفتن يك داستان همين امور اتفاق مي‌افتد اما طرفداران خلقت‌گرايي ـ نظير سمن، ون اينواگن، شيفر،... ـ منظورشان وجود و تحقق بالفعل شخصيتهاي داستاني است نه وجود فرضي و تصوري آنها؛ لذا وقتي صحبت از وجود شرلوك هولمز مي‌شود حتي منظور وجود درون داستاني وي نيست، بلكه آن هويت يك هويت بالفعل و مستقل از خالق اوست (هرچند در بدو خلق شدن احتياج به داستان‌پرداز دارد. اما در تداوم محتاج به او نيست). سؤال اصلي اين است كه آيا با وانمود كردن اينكه اسمي به چيزي اشاره دارد مي‌توان نتيجه گرفت كه آن مشاراليه وجود (بالفعل) خواهد يافت؟ پاسخ خلقت‌گرايان مثبت است و به نظر مي‌رسد پاسخ آنها با شهود عرفي سازگار نيست.

ياگي‌ساوا وضعيتي را به تصوير مي‌كشد:‌ فرض كنيد نويسنده‌اي به نام «دونان كويل» (Donan Coyle) يك داستان واقعي را مي‌نويسد و دقيقاً داستانش همان داستاني مي‌شود كه كونان دويل در مورد شرلوك هولمز نوشته است. حال خلقت گرايان در مقابل اين سؤال قرار مي‌گيرند كه چگونه توضيح خواهند داد اين امر را كه عمل وانمودي كونان دويل منجر به خلق شخصيتهاي داستان از جمله شرلوك هولمز مي‌شود اما عمل نويسندة فرضي ما ـ‌‌دونان كويل‌ـ منجر به هيچ خلقتي نمي‌شود، در حالي كه ماحصل كار آنها طبق فرض يكي است.

منابع و مأخذ مورد نظر به صورت پیام به شما ارسال شده است!

امیدوارم که متون طولانیم شما و خوانندگان را خسته نکنند.
(:|
@};-:D@};-@};-@};-@};-
بیوک محمودی(buick )
۹۰/۰۷/۲۲ - 20:47
راسل معتقد است اگر بتوان تفسیری یکدست از معناداری الفاظ ارائه داد بهتر از آن است که قایل به تفصیل شویم، و در واقع سایر نظریه های رقیب در صدد رسیدن به همین هدف هستند.از سوی دیگر، اگرچه با پذیرش فرضی که کرمن مطرح کرد آن نظریه در مقابل انتقادات کریپکی مصون می ماند، اما همه سخن در همین است که آیا می توان فرض مذکور را پذیرفت؟وقتی راسل اسم را تلخیصی او اوصاف می داند عمومیت قایل می شود و این نکته را در مورد همه اسامی قایل می شود.در واقع خصوصیت خاصی در اسامی تهی
سلام عشق من(shik )
۹۰/۰۷/۲۳ - 19:40
من در مورد اسمهای تهی با نظریه ثمن بیشتر موافقم تا دیگران، اما در زیر دو دید گاه اخیر را که به تازگی مطرح شده ، میاورم
1-دیدگاه هیچ گزاره ای (noitisoporp on)در مورد اسامی تهی
دیدگاهی که به عنوان معاصر از آن یاد میشوداز جمله طرفداران این دیدگاه آدامز، استکر، فولر و تایلر می باشند . خلاصه این دیدگاه چنین است که نام تهی فاقد محتوای معنایی است و اگر در جمله ای قرار گیرد آن جمله نیز فاقد محتوای معنایی خواهد بود و در نتیجه گزاره ای را بیان نمی کند و لذا نه صادق است و نه کاذب.در عین حال توأم با آن اسامی و جمله ها اوصاف و گزاره هایی که از نظر ساختار منطقی کامل هستند به ذهن تداعی شده و منتقل می شود.مثلا جمله«ولکان به دور خورشید می چرخد»فاقد محتوای معنایی است و نه صادق است و نه کاذب.اما اگر شخص معنایی از آن جمله درک می کند آن معنا در واقع متعلق است به گزاره ای دیگر که به ذن وی منتقل و تداعی شده است، مانند «سیاره ای که بین خورشید و عطارد توسط لووریه فرض شد تا جاذبه اش توجیه کننده اختلال در حرکت عطارد باشد، به دور خورشید می چرخد».جمله اخیر از نظر ساختار منطقی متشکل از شیئی که مصداق موضوع باشد و صفت محمول را داشته باشد نیست، بلکه به جای«ولکان»اوصافی از آن قرار داده شده است.پس می تواند گزاره ای کامل بوده و از نظر شخص ارزش داشته باشد.اگر شخص مذکور ارزشی را به جمله اول می دهد در واقع آن ارزش متعلق به جمله دوم است و ب اشتباه به جمله اول نسبت داده می شود.در این دیدگاه اختلاف معرفتی دو جمله«هولمز یک کارآگاه است»و«پوارو یک کارآگاه است»نیز به اختلاف معرفتی دو گزاره ای که هریک توأم باجمله های فوق به ذهن شخص منتقل شده و تداعی می شود نسبت داده می شود، گزاره هایی که هریک اوصاف مختلفی را به هولمز و پوارو نسبت می دهند.بنابراین، با توسل به توجیهات عملگرایانه مسائلی که مطرح است را پاسخ می دهند.اما سؤال یا اشکالی که پیش می آید این است که چرا همین

توجیهات عملگرایانه در مورد اسامی غیر تهی اعمال نشود، درحالی که از نظر نحوی و دستوری فرقی بین دو نوع اسم وجود ندارد.از طرف دیگر، به نظر می رسد در مورد اسامی غیر تهی نیز عملا اوصاف و گزاره هایی به ذهن تداعی می شود، مثلا با شنیدن نام«تهران» علاوه بر شهر تهران وصف پایتخت ایران بودن هم تداعی می شود.

2-دنی کرمن نظریه ای تلفیقی(یا تفصیلی)ارائه می دهد.بدین معنی که در مورد اسامی غیر تهی معنای آنها همان مصداقشان است، اما در مورد اسامی تهی این دسته از اسامی تفسیر راسلی دارند، یعنی خلاصه ای از یک یا چند وصف می باشند.مثلا«ولکان» تلخیص یا علامتی اختصاری است برای وصف«سیاره بین خورشید و عطارد که جاذبه اش بر مدار گردش عطارد تأثیر می گذارد».در واقع آن اسم و آن وصف معادل منطقی بوده و در متون مختلف می توانند جایگزین یکدیگر شوند.کرمن معتقد است که در مورد اسامی تهی قاعده تعمیم وجودی را نمی توان اجرا کرد، یعنی از «ولکان یک سیاره است»نمی توان نتیجه گرفت«چیزی هست که یک سیاره است».همچنین اوصافی که به این اسامی نسبت داده می شود مختص آنهاست یعنی از آنها منفک نمی شود. به تعبیر دیگر، نمی توان وصف«سیاره بین خورشید و عطارد که...»را به چیز دیگری غیر از ولکان نسبت داد.کرمن معتقد است نظریه اش در مقابل انتقادات سه گانه کریپکی-یعنی موجهاتی، معرفت شناسی و سمانتیکی-پایدار بوده و اشکالاتی که کریپکی به نظریه راسل وارد می کند در موردنظریه وی صادق نخواهند بود.به عبارت دیگر، به نظر وی ممکن نیست ولکان سیاره بین...نباشد، زیرا طبق فرض آن اسم و آن وصف معادل اند. همچنین به طور پیشینی به جمله فوق آگاهی داریم، زیرا همان طور که گفته شد معنای «ولکان»همان وصفی است که ذکر شد و نه وصفی دیگر، و نیز آن وصف مختص آن اسم است نه اسمی دیگر.
همایون مسرور(doospasar )
۹۰/۰۷/۲۳ - 19:51
بله موجودند.اسمهایی مانند رستم وسهراب در شاهنامه اسمهای تهی هستند که خارج از داستان موجودیتی برای آنها متصور نیست .به همین خاطر به آنها اسمهای تهی می گویند .به نظر من اسمها قردادی هستند ومهم حسی است که از آن برداشت می شود نه تنها یک اسم ،برای مثال :رابطه ای که میان اجزای یک داستان حاکم هست با برداشتن اسمها نیز حفظ میشوند .یعنی اگر رستم وسهراب را از داستان فردوسی برداریم و اسم دیگری به جای آن بگذاریم باز همان حس و احساس به ما دست خواهد داد واز خواندنش احساس لذت خواهیم کرد.
البته به نظر من
%%-


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
نام کاربری:
پسورد:
اپیلاسیون (خانم خانما)اپیلاسیون (خانم خانما) چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغاتسریع ترین اینترنت هوشمند میانه اولین استودیو صدابرداری و آهنگسازی در میانه (در سطح حرفه ای) *Aytay-studio* دار قالی و دخترکآموزش زبان انگلیسی ازطریق پیامک برای کتاب معروف۵۰۴ لغت ضروری زبان انگلیسی تنها در ۷۰ روز.فروش قطعات تفکیکی ویلایی در آچاچی 09148025615رتبه بندی شرکتهاهمین الان عضو شو...

مسئولیت کلیه مطالب به عهده نویسندگان و ارسال کنندگان آن است